بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

بالاخره نمایان شد...

به نام خدا امدی جانم به قر بانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که که من افتاده ام از پا چرا؟؟؟   (تقدیم به دندونای بردیا) بعد از کلی بی تابی و گریه های شبانه... عزیز دلم امروز درست در 10 ماه و 5  روزگیت بالاخره اولین مروارید خوشگلت روی لثه های قشنگت نمایان شد بعد از ناهار مثل همیشه رفتیم سمت آشپزخونه تا آب بخوری... طبق معمول که لیوان رو با ولع بردی طرف دهنت... یه صدایی شنیدم...تق تق... با یه قاشق فلزی اروم ضربه زدم روی لثت... صدا خیلی واضح و قشنگ بود... تق تق مبارکت باشه عسلم... من و بابایی خیلی ذوق کردیم... به قول دوستای نی نی سایتی... یواش یواش و بی صدا... شدی جزء کباب خورا امیدوارم دندونای قشنگت یکی پس از...
11 فروردين 1391

10 ماهه گی بردیا در ایام عید...

به نام خدا... 5 روز از ایام تعطیلات پر دغدغه ی نوروز میگذره و تو هم ده ماهه شدی.. یعنی دیگه حسابی آقا شدی و چیزی تا تولد یک سالگیت نمونده... امروز تولد6 سالگی ایلیا پسر خاله هم بود... بهش تبریک میگیم...ایشالله صد ساله بشه زیر سایه پدر و مادر مهربونش بردیا و ایلیا عزیز دلم جدیدا یه حرکتایی میکنی و دیگه به یه جا نشستن راضی نیستی ...البته خودت بیشتر از من ذوق میکنی... غل های پشت سر  هم میخوری تا به خواستت برسی... یه کمی هم سینه خیز میری... توی این تعطیلات هم ما رو حسابی شرمنده کردی و ... توی ماشین مامان و اذیت نکردی و از سر و کول من بالا نرفتی... خواب و خوراکت اصلا به هم نریخت و پوست مامان و نکندی تا بخوا...
5 فروردين 1391

بوی عیدی...

این شعر خیلی زیبا رو تقدیم میکنم به همه ی بچه های ایران زمین و مامان وباباهاشون بوی عیدی … بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذرنگی بوی تند ماهی‌ دودی وسط سفره‌ء نو بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ با اینا زمستونو سر می‌کنم با اینا خستگی‌مو در می‌کنم شادی شکستن قلک پول وحشت کم شدن سکه‌ء عیدی از شمردن زیاد بوی اسکناس تا نخورده‌ء لای کتاب با اینا زمستونو سر می‌کنم با اینا خستگی مو در می‌کنم فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور برق کفش جفت‌شده تو گنجه‌ها با اینا زمستونو سر می‌کنم با اینا خستگی‌مو در می&z...
3 فروردين 1391

نرم نرمک می رسد اینک بهار...

به نام خدا... بهار داره میاد و ما هم سرگرم کارای مربوط به عید و سال نو و نوروز و... بردیا ی منم یه پسر بهاریه...  مثل یه شکوفه و گل و بارون بهار ...دوست داشتنی و لطیف... گل پسرم..نه ماه از سال نود رو در کنارمون بودی ... نه ماهی که لحظه به لحظه اش شیرین بود و و پر از خاطره همه ی زندگی ما بردیا بود و بس(البته هست) خدایا ممنونم شکوفه ی بهاری من... ترنم بارونم   عیدت مبارک نفسم از قشنگترین نشونه های بهار شکوفه های حیاط مامان بزرگ بردیا و گلهایی که آقا جون هر سال توی باغچه میکاره هستش... ماهی قرمز و سفره هفت سین و خوراکیهای متنوع هم جای خود... بردیا و نشانه های عید: بردیا با حوصله تما...
29 اسفند 1390

تصویر سه بعدی بردیا...

به نام خدا... ١٩ اسفند سال گذشته ... درست در ٢٧ هفته و ٣ روزگی بردیا وقتی تو دل مامانش جا خوش کرده بود  رفتم سونوگرافی سه بعدی... البته به اصرار خودم چون خیلی استرس سلامتی گل پسر رو داشتم و این سونوگرافی منو تا حد زیادی مطمئن میکرد... واقعا احساس ندامت میکنم به خاطر یه سری توهمات عجیب و غریب در مورد نی نی تو راهیم... به هر حال گذشت و چقدر خوب که به خیر گذشت... اینم عکس سه بعدی صورت ماه بردیا که دکتر شاکری زحمتشو کشیدن.. یکیشو توی اتاقش قاب کرده داره و یکیشم رو در یخچاله که یاد آور روزهای خوش مامان و بابای بردیاست...                  ...
23 اسفند 1390

9 ماه و یک هفتگی گل پسر

به نام خدا... کمتر از بیست روز دیگه مونده تا عید... اولین عیدته عزیزم... داریم خونه تکونی میکنیم... لطفا با ما همکاری کن و هی غر نزن که ... آ هااااااااااااااای یکی بیاد منو بغل کنه...   میدونم که عید رو دوست خواهی داشت... مثل همه ی بچه ها ...   عید آدم رو یاد یه عالمه خوراکی های خوشمزه میندازه... تو هم که شکموووووو عجب عیدی بشه امسال با بردیای عسل... راستی عزیزم اوایل همین هفته همون آقاییی که به خاطر یه فیلم خوب یه جایزه ی گر طلایی گرفته بود... یه جایزه بزرگتر هم گرفت که بهش میگن اسکار... وقتی بزرگ بشی میفهمی که چقدر این جایزه با ارزشه برامون... هر چند که یه عده ارزشش رو درک نمیکنن ... یعنی نمیخوا...
12 اسفند 1390

9 ماهگی

به نام خدا... یک ماه دیگه گذشت و تو هر روز شیرینتر میشی ... دنیای من و بابایی رو هم شیرینتر کردی... ما هم هر روز خدا رو بیشتر از دیروز شاکریم... خدایی که به من حس مادری داد تا تو رو دوست داشته باشم... خدایی که به تو شیر خوردن و خندیدن و شیرین کاری و خیلی کارای دیگه یاد داد... خدایی که به یه مامان ناوارد صبر داد تا نی نی خوشگلشو تر و خشک کنه و دیگه گلایه از کم خوابی و محدود شدن گردش و تفریح و استراحت و خیییییییییلی چیزای دیگه نداشته باشه... از خدای مهربون میخوام که تا آخر راه با ما باشه... (چه حرفی زدم...معلومه که خدا همیشه با ما هست) نه ماهه که تو اومدی بین ما. . .. نه ماه هم که تو دل مامانی بودی .  &nb...
5 اسفند 1390

امروز با بردیا...

به نام خدا... چند روزی بود به خاطر پیشرفت تکنولوژی در کشور عزیزمان اینترنتمون قطع بود و امروز با تلاشهای بابایی و عمو جون مجددا این موهبت الهی به خونمون برگشت.... بگذریم... اینا رو ببینید.... این حرکت بردیا حاصل سرک کشیدنهای طولانی گل پسریه.... حرکت جانشین چهار دست و پا رفتن!!!! لوستر.... یکی از بزرگترین علاقه مندی های بردیا خیلی وقت بود بردیا عکس لخت از بردیا نگرفته بودم... بردیا این روزا صدا های جدید از خودش در میاره.... صدا های عجیب غریب .... مریخی...  من که با این صدا ها انقدر ذوق میکنم اگه بردیا شروع کنه به حرف زدن حتما بال در میارم....         ...
3 اسفند 1390

بردیا جونم...

به نام خدا... خوابیدی... با کلی غر غر.... قبلا هم گفته بودم که غر غر کردنتم دوست دارم آخه من عاششششششقتم....عاشق سرک کشیدنتم... وقتی چیزی توجهتو جلب میکنه خم میشی تا جای ممکن... که بفهمی چه خبره؟ کی کجا رفته؟؟؟کاری که باید با چهار دست و پا رفتن انجام بدی و نمیدیییییی عاشق بابای مهربونتم هستما... یه وقت بابایی فکر نکنه اونو یادم نیست... عزیزم... الهی دورت بگردم ... داری تو خواب میخندی... آخه تو چه خوابی میبینی که میخندی؟؟؟ خواب یه عالمه کنترل و گوشی؟؟؟ خواب توپ بازی مامان و بابا برای سرگرم کردن تو؟؟ خواب عروسک مورد علاقت(شیر تولو)... یا شاید خواب خاله جون... یا بابابزرگ...؟؟؟ آهاااااا فهمیدم خواب خوراکی  های خوشمزه؟؟؟ ...
23 بهمن 1390

دوران نقاهت

به نام خدا... بردیا جونم خدا رو شکر بهتری مادر... بعد از دوبار رفتن پیش آقای دکتر... وخوردن یه عالمه داروهای بدمزه وکلی غر غر ... دو روزه که مامانی باز مثل قبل با صدای آواز خوندن تو از خواب بیدار میشه... البته یه کم بد اخلاقی و باید همه جور ادا در بیارم تا شاید یه لبخند تحویل مامان بدی... لبخند تو خلاصه ی خوبی هاست                              لختی بخند خنده ی گل زیباست دیشب داشتم وب گردی میکردم...  یه چیزی کشف کردم.... یه ویروسی هست به اسم روزئلا ...که بعد از چند روز تب بد...
17 بهمن 1390